X
تبلیغات
شعرهای ابراهیم حسین زاده
شعرهای ابراهیم حسین زاده

... عجب بعد از ظهر داغی!

نمیدونم چرا همیشه موقع امتحانای پایان ترم یادم می افته بروز شم؟!

"این روزها عجیب سرم درد می کند"

یه حس غریبی دارم این روزا

داره تموم میشه دوره ی کارشناسی دانشگاه "س و ب" برام

خیلی اتفاقا تو این 4 سال تحصیلی افتاد اینجا واسم.

نمی خوام درد دل کنم و حوصله ی نازنینتونو سر ببرم فقط؛

اینو تقدیم می کنم به خودم و تموم دغدغه هام!

       باید از حوصله ی وقت اداری بروی

       در پی فهم و شعوری که نداری بروی

       توی دانشکده رسم است نفهمی چیزی

      امتحانی بدهی و بگذاری بروی...


و در ادامه؛


توی دانشکده از چاله بدم می آید

از نگاه کردن غزاله بدم می آید

توی روزنامه چه عکسی ست؟! سقوط اما من

از هوا پیما و از باله بدم می آید

بس کن آقای گدا! پول ندارم؛ حتی

از کمک خواستن و ناله بدم می آید

مرگ بر هرچه بلنگو و شعار و تپش است!

من از این جشن همه ساله بدم می آید

چند سالی ست به زیبایی و بو حساسم

از رز و نسترن و لاله بدم می آید!

حافظا! "حرف نزن! از چی دلم خوش باشه؟

داره از هرچی که تو فاله"... بدم می آید

شهرداری نتوانست بفهمد که چرا

از خیابان پر از چاله بدم می آید

لیبرالیسم نفهمید که گاهی حتی

از عمو و عمه و خاله بدم می آید!

"من پشل بچه ی خام همه ی دنیایم

دالد اژ هل چی جهان داله بدم می آید"


خواستی قی بکنی بر تن دنیا، گفتم؛

قی نکن احمق گوساله!

                            بدم می آید...


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 16:26 توسط ابراهیم حسین زاده| |

منم! همان تپش آهنی؛که می چرخم

تو هم درست همانی! زنی که... می چرخم!

عجیب! گرد! سراسیمه! خسته! آلوده!

زمین! درست شبیه منی؛ که می چرخم...



سلام!

چقدر من ترانه ام!!!



نفهمیدم کدوم دستا

نفهمیدم کدوم آغوش

سیاهیمو بغل کردن

توی این فصل سرما پوش

 

زمستون شکل چشماته

سیاه و سرد و لغزنده

با این دلتنگی و تشویش

هنوزم داره می خنده

 

پیاده رو سراسیمه س

دوباره بغضمو خوردم

گرفتی لطف چشماتو

که اینجوری کم آوردم

 

منو دیوونه باور کن

که میخوام کور و کر باشم

میخوام وقتی هوس کردی

بلا باشی سپر باشم


شلوغم مث این دنیا

پر از بحران و سردرگم

چقد تلخن خیابونا

چقد دلگیرم از مردم

 

نفهمیدم کدوم دستا

نفهمیدم کدوم آغوش

سیاهیمو بغل کردن

توی این فصل سرما پوش...



می تونید بقیه ترانه هام رو اینجا بخونید.



نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 21:19 توسط ابراهیم حسین زاده| |

از عشق و کوچه و باران بریده یعنی من

همیشه توی غزل با "سعیده" یعنی من

رسانه های جهان! من همیشه یک سوژه م

یه بچه شاعر آدم ندیده یعنی من


سلام

حرفی ندارم

فقط جهت اطلاع کسانی که جویای احوالمن:

خیلی حالم بده! خیلی خسته م! ... و هنوز له شدنم ادامه داره.


نزن! نکوب! که گردی به پا نمی خیزد

چقدر خوب که گردی به پا نمی خیزد!

به بغض های گلویم بگو فرو بروند

از این غروب که گردی به پا نمی خیزد

خودت تلاش بکن که خدای من باشی

ز سنگ و چوب که گردی به پا نمی خیزد

گناه کن که بسوزم! که غرق تر بشوم؛

"لمن یتوب" که گردی به پا نمی خیزد!

شمال چشم جهان را بچسب زیباتر

از این جنوب که گردی به پا نمی خیزد.



نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 19:58 توسط ابراهیم حسین زاده| |

"چقدر خسته ام از انفجار بعد از ظهر"!

     کلی حرف داشتم و میخواستم اینجا بنویسم اما می گذارم برای بعد ... یاشاید هیچوقت نگویم و نگفته بمیرم.

      مدتی است به مرگ فکر نمی کنم اما امروز در جواب دوستم که پرسید نظرت راجع به مرگ چیه؟ گفتم: برای تنوع بد نیست.

 

پرم از خواب تو باید به شبم برگردی

به هوای غزل و تاب و تبم برگردی

دیگر از دیدن دیوار فراری شده ام

پرم از پنجره باید به لبم برگردی...

 

          این غزلو هم  داشته باشین تا بعد ببینم چی پیش میاد:

 

پس از این از غزل زرد خوشم می آید

از هوای خفه و سرد خوشم می آید!

 

جامعه واژه ی تلخی ست و من وقتی که

بشوم از همه جا طرد خوشم می آید

 

شده ام شکل جنایت که بفهمی چقدر

دارد از سایه ی پیگرد خوشم می آید!

 

به سیاست چه که باران بشوم یا گل و... آه!

دل من هر غلطی کرد خوشم می آید!

 

هی بزن سنگ به این خنده ی تلخ و بشکن

من دیوانه که از درد خوشم می آید

 

می دوم کوچه به کوچه که بگویم به شما

چقدر از سگ ولگرد خوشم می آید

 

... تازگی ها پرم از بغض سعیده چه کنم؟!

شب و روز از توی نامرد خوشم می آید...

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 15:31 توسط ابراهیم حسین زاده| |

باید لب و لوچه ام بچسبند به هم

مثل تب هستی و خداوند به هم

باید بروم درون یک غم که همش

حالم بخورد ز هرچه لبخند به هم!


       اصلا حوصله شونو ندارم

      اونم تو این شرایط که حداقل روزی ده بار باید خودمو نصیحت کنم

    اما خب، کاری نمی شه کرد

   تا امتحان ندیم که ترم تموم نمی شه! می شه؟!


اینا رو فقط واسه این میذارم که از این حال و هوا کنده شم؛


باید غزلم شبیه ماهت بکند

با بوسه پر از شوق گناهت بکند

بگذار زمین! بس است خواندن بانو

حیف است که این جزوه نگاهت بکند...


با من بنشین بر سر میز و بگذر

با بغض شکسته بستیز و بگذر

فردا وسط طلوع خورشید بیا

دانشکده را به هم بریز و بگذر...


برای آمدنت عطر یاس جاری شد

تمام شعر من آس و پاس جاری شد

کلاس یخ زده بود و دلم گرفته  ولی؛

تو آمدی و نشستی؛ کلاس جاری شد...


هر وقت غزل غزل کنم می میرم

چشمان تو را که حل کنم می میرم

تو زندگی منی و دکتر گفته؛

وقتی که تو را بغل کنم می میرم...


لا حول و لا قوت الا لب تو

دور است لبانم چقدر با لب تو

باید پس از این گناه هایم شب و روز

یا آتش دوزخ بخورم یا لب تو!

    

      نمی دونم چرا یه هو یاد ماجرای دردناک ترم قبل افتادم؟!

      شما که غریبه نیستین؟!

ترمی که گذشت آینه ی دق شده بودم

دریای پر از حسرت قایق شده بودم

این نمره ی بد حاصل دل دادن من بود

استاد! ببخشید که عاشق شده بودم...

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 11:41 توسط ابراهیم حسین زاده| |

يك مقنعه ي سرمه اي سرد؛ سعيده!

يك عالمه لبخند؛ كمي درد؛ سعيده...


يك پرسش ويران شده افتاده به جانم؛

امروز چرا عشوه نمي كرد سعيده؟!


مي گفت نبايد به لبانم برسي؛ نه!

هي ميوه ي ممنوعه مي آورد سعيده


هنگام خدا حافظي ات بغض ورم كرد

بي آنكه بگويد به تو؛ "برگرد سعيده!"


اين فصل پر از خنده ي زيباي تو رقصيد

... موهاي طلايي؛ مژه ي زرد؛ سعيده


امروز غروب آمده بودي چه كني؟! هي!

اين شاعر بد با تو چه مي كرد سعيده؟!


من با تو كه ويران بشوم شعر قشنگ است!

ويران شده از عشق تو اين مرد سعيده...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:15 توسط ابراهیم حسین زاده| |

... بي مقدمه؛


... غزل؛


نور بر قبر پدر، مادر باران باريد!

همه ي حادثه در باور باران باريد!

آسمان مثل تمام من و اين زندگيم

پر هق هق شد و روي سر باران باريد

چقدر شعر چكيد از تنم و مثل غزل؛

شبي از آينه بر دفتر باران باريد

تو نماندي كه ببيني چقدر اشك شدم!

چقدر شوق به خاكستر باران باريد!

اين غباري كه تو گفتي بنشيند، ننشست!

رفت و روي م‍‍‍‍ژه هاي تر باران باريد

همه اش بغض من و وسوسه ي فاصله بود

هرچه از اشك تو در بستر باران باريد ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 8:11 توسط ابراهیم حسین زاده| |

سلام!

«دلم برای خودم تنگ می شود گاهی!»

این مصرعیه که هر وقت تنهام خود به خود میاد سر زبونم!

با اینکه این روزا معمولیم ولی به هیچ وجه راحت نیستم. حس می کنم خیلی حرف دارم که باید به یکی بگم. حرفایی از نوع درد. البته فک نمی کنم آدمی تو دنیا باشه که حرفایی از این دست نداشته باشه!

پس من تنها نیستم!

...

و اینم حرفایی از نوع "غزل"

 

به عاشق تو شدن افتخار کافی نیست

لبان تو چه بگویم انار کافی نیست!

هزار بار سرودم که دوستت دارم

هزار بوسه گرفتم! هزار... کافی نیست

برای تو چه کنم؟ هی قرار بگذاریم

غروب جای همیشه! قرار کافی نیست

نشسته ام که بیایی... غروب کن خورشید!

بدون تو چه کنم؟ انتظار کافی نیست

گلی برای تو چیدن هنوز هم سخت است!

به یمن چشم تو حتی بهار کافی نیست

بیا که هرم نفس های من برقصاند

برای موی پریشان لوار کافی نیست

کنارتم! بغلم کن که موج بردارم

چرا که رفتن زیبا کنار کافی نیست


لوار: باد نسبتا ملایم و گرمی که در فصل تابستان می وزد.

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 21:18 توسط ابراهیم حسین زاده| |

سلام!

یه مدت سرم شلوغ بود البته نه اونقد شلوغ که نتونم اینجا باشم اما به هر حال نشد به روز شم

از همه ی عزیزایی که لطف داشتن ممنون

امید وارم این غزل بتونه جبران کنه!

 

یک بغل درد و کمی بغض و کمی خاکستری

خیس هستم از حضور شبنمی خاکستری

دست هایت را بده! دنیا کمی خط خورده است

من نمی خواهم تو را در عالمی خاکستری

بوق های پشت هم :اینجا خیابان شهی...

دم به دم افتاده از چشمت غمی خاکستری

زخمی ام از جیغ های تیز دختر های شهر

می شود بگذاریم در مرهمی خاکستری؟!

سیب ها گندیده ! این را نیز شیطان گفته است

نیست حوا تا ببیند آدمی خاکستری...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:0 توسط ابراهیم حسین زاده| |

من عاشق خندیدنم

وپاشیدن درود

به دیوارهای شهر

هرگز به تو فکر نمیکنم

خدا خودت میدانی!

 

و غزل...

 

پلک هایش پر از زخمند عقده را سرسری پوشید

با نگاهش سلا...مش را توی ناباوری پوشید

من تبسم نمی خواهم آی! تنها نگاهم کن

حس تلخ تو را باید شیوه ی دیگری پوشید

اسم من هر چه اما تو دختر چشم هایم باش

نبض بارانیم را شب با دل دختری پوشید

یک خلیج غزل دارم غرق ماهی و مروارید

آسمانم همین حالا رنگ خاکستری پوشید

گیس هایت گل افشانند با همان نبض دریایی

ـ دخترک شرم کرد آمد یک بغل روسری پوشید ـ

من به ساحل نمی آیم رنگ چشمانت آبی نه!

با تو باید غزل خواند و پیرهن بندری پوشید

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:18 توسط ابراهیم حسین زاده| |

من بیست سال دارم

نگویید بیست سالگی زیبا ترین دوران زندگی است.

پل نیزان

 

چقدر ثانیه ها غریبند و روزها پر از ابهام!

باورم نمی شود زمان مرا بلعیده

لحظه ها سرشار از غرور از کنارم می گذرند و بهتم را به سخره می گیرند.

من بیست ساله شدم!

 

و اما...

غزل

 

نه! نیامدی نه نه!آب از آسیاب افتاد

شب سحرنشدبهترخوب شدکه خواب افتاد!

لا اله...چشمانت!لا اله ال...لبهات!

روی هرچه سجاده است بغض و اضطراب افتاد

نه شما نفهمیدید!تازه من خودم دیدم:

هی از آسمان دیشب آیه و کتاب افتاد

بی تفاوتی مریم!نه رطب نمی خواهی

بغض آسمان ترکید نخل آفتاب افتاد

چشم های من نفرین!این همان دل تنگ است

این همان بهاری که...دسته گل به آب افتاد...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 18:52 توسط ابراهیم حسین زاده| |

سلام دوستان عزیز!

این روزها حال و هوایم جور واجور است گاهی خوبم و گاهی خوب نیستم!

اما امیدوارم حال و هوای شما خوب باشدو خوبتر!

این ترانه هم محصول همین تشویشهاست. امیدوارم خوشتون بیاد و...

 

چشامو می بندم و سر می ذارم رو تن باد

بذارید بیفته خون دل من گردن باد

پا می ذارم رو جنون! روی چشای وسوسه

آره شیطون می دوه ولی بهم نمی رسه

چشای آبی آسمون پر از بغض منن

عمریه مبهوت این شیوه ی عاشق شدنن

صدای هر چه فرشتس تو گوش کر منه

هرچی که دروغ محضه توی باور منه

پا به پای هرچه بغضه خودمو تکون میدم

دلمو در میارم به آسمون نشون میدم

ولی نه! جیغ منو سکوت تو آغوش میگیره

جسد نگاهمو باد داره رو دوش میگیره

دلمو له میکنن این گله های لعنتی!

دوس دارم قیچی شن این فاصله های لعنتی

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 16:27 توسط ابراهیم حسین زاده| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ